تبليغاتX
به نام دل

به نام دل

از خدا خواستم

 

 از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
 خدا گفت: نه!
 رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
 از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
 خدا گفت: نه!
 شکيبايي زاده رنج و سختي است.
 شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
 از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
 خدا گفت: نه!
 من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
 از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
 رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
 از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
 خدا گفت: نه!
 بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
 من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
 من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
 از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
 و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:21  توسط مرتضی افشاری  | 

عشق

                                        

 <><><><>  عشق سه سانیه نگاه است><><>  
                        

 <><><><>  سه دقيقه خنديدن است  ><><> 
                         

 <><><><>  سه ساعت صفا است  ><><>    
                        

 <><><><>  سه روز آشنايي است  ><><>    
                       

 <><><><> سه هفته بي قراري است><><> 
                      

 <><><> <> سه ماه وفاداري است  ><><>     
                    

 <><><><> سه سال انتظار است  ><><>      
                     

 <><><><>  سي سال پشيماني است><><>


      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:9  توسط مرتضی افشاری  | 

عشق پنهانی

کاش مي دانستم

شعله روشن چشمان تو

با رعد چه ربطي دارد

که چنين خرمن دل ها را مي سوزاند

کاش مي دانستم

کيست آن مرغ معما گونه

که در آيينه چشمان تو ماوا دارد

و مرا مي خواند

سوي دنيايي دور

که در آن پنجره ها آبي آبي هستند

کاش مي دانستم

چيست آن راز بزرگ

در عتاب نگه مضطربت

که چنين خانه من را ويران مي سازد

کاش مي دانستم!!   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 7:58  توسط مرتضی افشاری  | 

زيبا تر ين قلب

 

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد او آمدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرد اخت. ناگهان  پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت:«اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.»

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيار هاي عميقي  وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پير مرد چطور ادعا مي كند ه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت:« تو حتماً شوخي مي كني...قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.»

پير مرد گفت:« درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار دهم. اما چون اين تكه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند ،اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند... حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟»

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير بود، به سمت

 پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 7:55  توسط مرتضی افشاری  | 

در ره گزر باد

 

 

بد از تو در شبهاي تير و تار من  ديگر چگونه 
ماه اواز هاي طرح جاري نورش را تكرار ميكند
بد از تو من چگون اين اتش نهفته
به جان را خوا موش مي كنم؟
اين سينه سوز درد نهان را
بد از تو چگونه فره موش ميكنم؟
با اميد مهر تو پيوسته زيست
بد از تو؟
اين مبادا كه بد از تو نيستم
بد از تو افتاب سيا است
ديگر مرا در خلوت خاص تو راه نيست
بد از تو
در اسمان زنده گيم  مهر و ماه نيست
بد از ممن اسمان ابيست 
ابي مثل هميشه ابي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 6:2  توسط مرتضی افشاری  | 

 <<<<<درفروغ چشمان تو بود كهاموختماموختم>>>>
<<<<<<زیبا ترين ترانه هاي زنده گي رو>>>>>
<<<تويك باورسبزي فرا ترازقا نون گياه>>>>
<<<<<در پس پرده هاي توري >>>>>
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 5:59  توسط مرتضی افشاری  | 

 

چقدر خوبه که من هستم. چقدر خوبه که راه میرم، که فکر میکنم، که حرف می زنم، که سعی میکنم به خودم ثابت کنم که هستم!

چقدر خوبه که اینقدر ضعیفم، اینقدر تنهام، اینقدر دلتنگم، اینقدر محتاجم .... محتاجم به بودنت، به شنیدنت، به حس کردنت!

نمی دونم چه شادی بزرگیه وقتی توی قلب کوچیکم حس ات میکنم! وقتی صدات میکنم و جواب میدی! وقتی غمگین ام و تاب تحمل هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم، وقتی زدم به سیم آخر، وقتی همه بهم پشت کردن، همه نامرد شدن، همه تنهام گذاشتن، وقتی چشم باز میکنم میبینم منم و یه دنیای بزرگ خالیه بی در وپیکر و یه بیابون خشک و بی آب و علف و یه جسم ضعیف و یه پای لنگ و یه راهی که انتها نداره ........

توی این وقتا، همون وقتایی که دلم از شدت غم میخواد بترکه ، همون وقتایی که بغض داره خفه ام میکنه ، یهو یه چیزی ، یه صدایی ، یه موجی ، یه آرامشی میاد و دلمو خالی میکنه از هرچی غم و غصه اس. میاد و همه وجودمو لبریز میکنه از یه حس غریب، حس غریب ..... حس غریب پرواز، پرکشیدن، سبک شدن .... رفتن تا اوج آسمون ها، تا اون بالای بالا، تا اونجایی که فقط آرامشه و بس!

تا پیش خود خدا !

چقدر خوبه که من هستم، که اینقدر ضعیفم، که اینقدر زود احساس شکست و تنهایی میکنم. که اینقدر لوس و بچه ننه ام که زود بغض می کنم، که زود میزنم به سیم آخر!

چقدر خوبه که برای ثابت شدن ام به هیچی احتیاج ندارم جز گاه گاهی حضورت!

 

.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:11  توسط مرتضی افشاری  | 

تا لبه تاریکی

 

 

وقتی چشمت. تنهای تنها. تو بستر اشک.

خوابش نمی برد

من با تو بودم  اما ندیدی

وقتی خیا لت. پروانه می شه.تا شعله می رفت.

اما نمی مرد

من با تو بودم اما ندیدی

شبی که در قفس باز بود و تو

می تونیتی بری و ابی بشی

دست کم تا لب تا ریکی بیای

مثه یه حادثه افاتبی بشی

موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی

برای رفتن. من با تو بودم اما ندیدی

وقتی که چشمات غیر از نگاهت.ایینه هم داشت

وقتی نگاهت تا بی نهایت. یه لهظه کم داشت

چشم انتظار اون لهظه بودم

ایینه دار اون لحظه بودم

من با تو بودم اما ندیدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:38  توسط مرتضی افشاری  | 

 

 

><><><ازم پرسید که به خاطر چکسی زنده ای؟><><><

><><><با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم><><><

><><>< وبگم به خاطر تو ولی گفتم  به خاطرهیچ کس><><><

><><><گفت پس به خاطر چي زنده اي؟><><><

><><><به اينكه دوست داشتم داد بزنم و بگم به خاطر تو><><><

><><><ولي با بغض و غم بهش گفغتم  به خاطر هيچي><><><

><><><من ازش پرسيدم به خاطر چي زنده اي ؟><><><

><><><در حالي كه اشك تو چشمنش جمع شده بود><><><

><><><گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچي زنده است><><><

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:52  توسط مرتضی افشاری  | 

1 عاشق

 

یکی خوابش میاد ولی جایی برای خواب نداره

یکی مثل من دلش میخواد بگه دوستت دارم اما جرعتشو نداره

یکی حاظره تمام زندگیشو برای تو بریزه ...اما........

یکی عاشقته و دوستت  داره اما.......چه فایده.....

یکی مثل من دیوانه و میخوا تو را داشته باشه ..اما روزگار اجازه نمیده

یکی مثل من حاظره برات بمیره اما دیگه جون نداره

یکی مثل من بیقرارته و به یاد تو میمیره

یکی میخواد تو را داشته باشه اما نمیتونه

یکی منتظرت و همیشه برات اشک میریزه

اما... روزگار سر ناسازگاری داره با ما مثل اینکه روزگار با ما قهر کرده و نمیخواد  

که ما به هم برسیم ...........اشکالی نداره فقط برام همین کافیه که یاد تو و عشق تو تو قلبم باشه

من همیشه تو هر  کجا که باشه اسم تو و یاد تو تو ذهنمه       

و همیشه برات اشک میریزم...........................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:4  توسط مرتضی افشاری  | 

بارون

 

گفتی که به احترام گل بارون باش****بارون شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را ****از عشق تو گونه حای او بوسیدم

گفتی که ستاره شو ولی روشن کن ****حمچو گل ستارحا تابیدم

گفتی که برای باغ دلم پیچک باش ****بر یاس نگاه تو پیچیدم

گفتی برای لظه ای دریا شو ****دریا شدم و تو را در ساحل دیدم

گفتی برای لحظه ای مجنون باش****مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گوتی که بیا و از وفایت بگزر  ****ازلحظه بی وفاییت نالیدم

گفتی که بحانه ات بریم کافیست****منای لطیف عشق را فحمیدم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:22  توسط مرتضی افشاری  | 

يه روز عاشق

 

اون چقدر ساده ازم بريدورفت*****وانمود كردكه منم را نديد و رفت

حمه گفتن اون ازت بي خبره*****به خدا گريه حامو شنيد و رفت

كم كم حس كردم براش تكراريم*****يه عروسك جديد خريدورفت

اونيكه قسم ميخورد عاشقمه *****جام گزاشت تنحا و نااميدورفت

يادشم نموند يه روزيه عاشق*****سر به ديوار غما كوبيد و رفت

مثل لبخند روي لبام شكفت*****مثل اشكي از چشمام چكيد و رفت

قحرمان سرنوشت من يه روز *****امد حماسه اي افريد و رفت

مثل گل بودم تاپجموردم اونم*****مثل يه قناري پر كشيد و رفت

مثل يه غريبه امد حالمو  ******خلي سرد و سرسري پرسيد و رفت

خبرش كردم دارم ميميرم*****امد و جون دادنم رو ديد و رفت

مثل گونجيشكي رو دلم جا گزاشت****زير اين باروناي شديد رفت

قفس چشماشو واكرد روي من *****يهو گنجيشك دلم ر كشيدورفت

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:51  توسط مرتضی افشاری  |